تبليغاتX
کـــــــــلاغ ســفید

 

مرا غرق می کنی در ابهام

با زیبایی ناشناخته

  گم می شدم در دود ، آفرینش و مرگ

برای سمت منتهایت

با امواج لغزان، شتابانم

و تصور میکنم

رقص سایه هایی که گاه و بی گاه

با انفجار بی رحمانه ای

 سراپایم را در تاریکی گم می کنند

 در راه، در ایستادن، درخواب

و تصور میکنم مبهم ترین لبخند را

در اعماق

 هجوم میآوری به آفرینش مرگ

 و هزاران آواز

 در گوش ناشنوایی های

 زیست

 تولد ساده ای، از آزادی ، در اسارت

به فریاد باز خواهی شناخت

آماده ام

آماده ای تا بتازی

 تا بتازانی

 شیه های اسبی سیاه جامه را

 در پهنه ی این غبار روبه فرار

دردی را تحمل این شیه نیست

غبار را از پشت پنجره تعقیب می کند

 در ابهام تنهاترین شب سرد مه آلود

و روبه به من پشت میکند

 زیستن ساده ی سیاه رزی در گلدان

و از یاد میبرد سرخیش را

 ساعتی که رفتن  به شماره می گذارد اتاق را

 و خاک رو می روبد از غبار

با آخرین لبخند اسب  

با ابهام ساده ی چشمانت

با مرگ

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/21ساعت 18:45 توسط حسین برکتی |




با تو برای چراغهای بی زمان وقت دارم
بگو تا ابد قرمز بمانند...








+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18ساعت 15:49 توسط حسین برکتی |



 

بی اعتمادم

به تو من هم٬
و هراسم از روزی است٬ که اعتماد کردیم...

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 15:34 توسط حسین برکتی |


 

دل به تو سپردن

اگر شجاعت نباشد، حماقت نیست

تو آدمی را برای مرگ آماده میکنی

 

پ.ن. تعداد انجیرهای کیسه ی خداحافظیت ۱۲ به اضافه ۱۲  ویک رویای سر زمستانی بود، که دستانت را ها می کردم.

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/02ساعت 20:13 توسط حسین برکتی |