مرا غرق می کنی در ابهام
با زیبایی ناشناخته
گم می شدم در دود ، آفرینش و مرگ
برای سمت منتهایت
با امواج لغزان، شتابانم
و تصور میکنم
رقص سایه هایی که گاه و بی گاه
با انفجار بی رحمانه ای
سراپایم را در تاریکی گم می کنند
در راه، در ایستادن، درخواب
و تصور میکنم مبهم ترین لبخند را
در اعماق
هجوم میآوری به آفرینش مرگ
و هزاران آواز
در گوش ناشنوایی های
زیست
تولد ساده ای، از آزادی ، در اسارت
به فریاد باز خواهی شناخت
آماده ام
آماده ای تا بتازی
تا بتازانی
شیه های اسبی سیاه جامه را
در پهنه ی این غبار روبه فرار
دردی را تحمل این شیه نیست
غبار را از پشت پنجره تعقیب می کند
در ابهام تنهاترین شب سرد مه آلود
و روبه به من پشت میکند
زیستن ساده ی سیاه رزی در گلدان
و از یاد میبرد سرخیش را
ساعتی که رفتن به شماره می گذارد اتاق را
و خاک رو می روبد از غبار
با آخرین لبخند اسب
با ابهام ساده ی چشمانت
با مرگ
با تو برای چراغهای بی زمان وقت دارم
بگو تا ابد قرمز بمانند...
بی اعتمادم
به تو من هم٬
و هراسم از روزی است٬ که اعتماد کردیم...
دل به تو سپردن
اگر شجاعت نباشد، حماقت نیست
تو آدمی را برای مرگ آماده میکنی
پ.ن. تعداد انجیرهای کیسه ی خداحافظیت ۱۲ به اضافه ۱۲ ویک رویای سر زمستانی بود، که دستانت را ها می کردم.

