تبليغاتX
کـــــــــلاغ ســفید



خدا یادش هست
من یادم هست
تو هم یادت هست
به هم گفتیم٬ همدیگر را یادمان باشد
یادش بخیر...

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 11:46 توسط حسین برکتی |


 

 

شايد ديگر هم كلام نشديم

من رفتم

تو رفتي

وديگركسي باقي نماند تا از او بپرسيم

چرا هم كلا م نشديم

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/06/14ساعت 0:44 توسط حسین برکتی |




خدا یادش هست
من یادم هست
تو هم یادت هست
به هم گفتیم٬ همدیگر را یادمان باشد
یادش بخیر...

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/09ساعت 17:53 توسط حسین برکتی |


 

             سید چه می خواستی؟ می بینی؟

مارا چه می شود

کین گونه به صف نشسته ایم

به خشم می دریم

و بغض می شکنیم

و آواز رهایی سر می دهیم به هنگام

به ساعت هنگام

افطار

 

 

 

 پ.ن: امروز هم افطاری بیرون خونه بودم این دومین بار بود که امسال ماه رمضان مهمان بودم.چه جالب که هر دو مهمانی هم و حتی سومیش که امروز دعوت شدم یه جورایی به پرشین ربط داره، به قول یه پرشینی دو آتیشه، "این نفوذیه" .به اصطلاح روز جهانی وبلاگ بود،تبریک. سخنرانی.جشن. گاف.کادو.قهقه. رفتیم ورشو نه رفتم. روم نشد باهاش تماس بگیرم. پرشینیها به اصطلاح جشنی داشتند، که به قول مجید بیشتر شبیه عزای مرگ ... بوق، بود! اُنقدر خلوت بود که همه بتونندیه ژامبون کامل "هیدا" بخورند و چند تا آب میوه ی پاکتی اضافه و من که دوتایی چای داغ داغ.

پ.ن۲: علی.نقطه گذاشتم چون حرف نداره. توی همین به اصطلاح جشن آشنا شدیم.البته که مصطفی مردانی در شکل گیری این رابطه(رجوع شود به وب اینجا داستان) کلی موثر بود.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/09ساعت 12:36 توسط حسین برکتی |