شايد يك روز بيايد و براي كسي فرقي نكند؛ که ما با هم بوديم، كنار هم بوديم، براي هم بوديم، عاشق هم بوديم.
شايد يك روز بيايد و كسي باور نكند كه تو تنها روياي من، من تنها آرزوي تو و ما تنها خاطره ي ناب هم بوديم.
شايد يك روز بيايد و براي خودمان هم فرقي نكند كه زير نگاه چپ چپ مردم نان گرم تازه مي خورديم. و فردا، انكار مي كردي وقتي مي گفتند: كسي را كنارت با موهاي معجر ديدند.
شايد يك روز بيايد كه دست در دست تو، تمام خيابان ها را بشود پرواز كرد، روي شاخه ي چناري نشست وكمي بو كرد، دستان قرمزت را روي آتش سيگار فروشي، ها كرد. و نترسيد و نترسيم كه كلاغي خبر از دلداگي ما به دوستان بدهد.
شايد يك روز بيايد كه تابلوي آفتاب گردان تو تمام مي شود، جمله هاي ناتمام من تمام مي شود، وانتهاي كوچه ي شما، بی حياي تو آغاز مي شود.
شايد يك روز بيايد كه تمام روزهاي دنيا فراموشمان كنند؛ آن روز من از خودم مي پرسم : تو را كجاي اين دنيا فراموش مي شود؟

