تبليغاتX
کـــــــــلاغ ســفید
 

همين تازگي ها بود

ونبود

از هندوانه خبري

كه دستانم عرق كرد

+ نوشته شده در شنبه 1387/07/27ساعت 0:20 توسط حسین برکتی |


 

من بجاي همه شما حرف مي زنم

نگران نباش!

ببين چگونه زبانم

برآستانه است

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/15ساعت 23:42 توسط حسین برکتی |


 

گاه حس میکنم دلتنگ یک ترانه ام

 گاهی یک شعر

گاه موسیقی متن يك وبلاگ

گاه حس میکنم تنهايم

گاهی نه

 و نمی دانم  كه چرا همیشه همراه من است این احساس...

 زندگی بی تو بی معناست

..........................................................................................................................................................................................

موسيقي وبلاگت پخش مي شود و كاش مي دانستي چه حالي دارم. مي دانم اگر بودي مي دانستي؛ با تو لازم نبود حرف زد، جمله گفت، شعر گفت، ترانه گفت، رقصيد، باريد، ناليد. تو از نگاه هايم مرا مي ديديي ، سراغم را مي گرفتي و شريكم مي شدي و چه راحت مي شد تو رادوست داشت؛ راحت تراز بغض هايم ، گريه هايم، خنده هايم، راحت تراز گفتن دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/07/12ساعت 21:37 توسط حسین برکتی |


 

*بابا! خدا من و مي خوره

- نه پسرم ،‌ خدا چيزي نمي خوره

*بابا! خدا ماه وستاره ها رو مي خوره

- نه پسرم، خدا چيزي نمي خوره

*بابا! خدا برجا رو مي خوره

- نه خدا چيزي نمي خوره

*بابا؟! ...  هيچي نمي خوره

- نه هيچي.

* بابا خدا روزه است هميشه

- پسر خدا چيزي نمي خوره

* پس من چرا مي خورم

- ما  كه خدانيستيم پسرم

*بابا من مي خوام شكلات بخورم،  آدامس هم مي خوام، بستني هم مي خوام

*بابا چرا خدا خوردني نيس، چرا هرچي من دوست دارم خوردنيه.

-  آخه پسرم خدا هيچي نمي خوره

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/07/06ساعت 2:10 توسط حسین برکتی |


 

هيچ يك از اينها قطعي نخواهد بود

من،‌ تو، او.

بيا دوباره دعا كنيم

به انسان به عشق و خدا

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/03ساعت 5:47 توسط حسین برکتی |


 

اي  كه پيدايي مرا پيدا كن.

كه من گمشدم پشت چشمات

  و اين بازي من وتو است.

 نمي خواهم كه بدانم كه كجايم

و تا هميشه گم باشم

ای که پیدایی مرا پیدا کن

من به جاي تو چشم هايم را بسته ام

 و منتظر، كه بگويي سك سك

 پيدايت كردم...

 و من از برق نگاهت دلم هري بريزد ودلم شور بزند و بگويم

 نه...

 قبول نيست تو ديدي

 مثل آن روزها...

چرا اين روزها شماره ها اين قدر كش مي آيند

 مگر قرار نبود فقط تا صد بشماري پس چه شد من توي همان چند شماره ي اول گم شدم؛

 بس است بيا  دلم  تاآخرين شماره تاب ندارد.

                                            بيا؛                                               

 نكند تو هم مي ترسي

 توهم مي ترسي؟    

 

وتو چه مي داني چه حسي دارد...

كه هميشه پيدايي.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/02ساعت 21:1 توسط حسین برکتی |