تبليغاتX
کـــــــــلاغ ســفید

 

حتی نفهمیدم کي رفته.

چند و قتی هست که ازش بی خبرم، سرم شلوغ بود، زیاد نمی دیدمش.

 زنگم زدن، گفتند: دیدنم. اما من كه اونا رو ندیده بودم.

این آخریا قبل رفتنش و میگم؛ گوشه گیر شده بود، همش بهونه می گرفت سرم، پام ، دلم.من کارداشتم ،خیلی زیاد؛هنوزم هم كلي كاردارم. بايد ميرفتم، ميرفتم داروخانه بايد پيروكسي كام مي خريدم بايد آسپيرين مي خريدم بايد پول بر مي داشتم، بايد... مرتضی می گفت:  کارای تو که کار نیست. وقت تلف کردنه. ولي من باز وقت نداشتم. كار داشتم.

زنگم زدن، گفتند: دیدنم كه بی کار نشسته بودم زیر یه ساعت دیواری بزرگ که عقربه هاش ثابت بودند. اما من كه اونا رو ندیده بودم.

با اينكه چند تا ساعت داشت باز ازمن ساعت مي پرسيد. اين آخريا  دقيقه ها رو هم مي پرسيد. من حوصله نداشتم كار داشتم هنوز هم دارم. بايد دقيقه ها رو مي شماردم. دقيقه ها چيزهاي مهمين .مرتض مي گفت:  كاراي تو كه كار نيست وقت تلف كردنه.

زنگم زدن گفتند: مرتضي ديگه نمي ياد، برو برس به كارات، اما من كه با مرتضي كاري نداشتم.

فقط يه كيسه قرص؛ قرص  دكتر و دادم دستش. تا بده بخوره آخه آخه همين جو ري  خا خا خوابيده  يه گوشه اي اينهو گگگچ تخته . نديدم به ده بخوره  .من كه با مرتضي كاري نداشتم.

زنگم نزدن .  چراصداش در نمياد؛ تلفن لعنتي ؛  چرا هيچي نمي گي؟ ؛ خوب بيدار شو ببين ديگه كار ندارم، ببين برات ازين قرص صورتيا كه دوست نداشتي خريدم! ، مي خواي بگم ساعت چنده؟.

زنگم زدن ،‌گفتن ديدنم كه سر يه جنازه ي سفيد بلند بلند گريه مي كردم . ديدينم كه سرم و مي كوبيدم به ديوار، ديدنم كه همش مي خنيدم، ديدينم كه همه ي قرص صورتيا رو يه جا خوردم.  اما من كه اونا رو نديدم.

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/19ساعت 0:31 توسط حسین برکتی |


 

تقدیم به دختر خمیازه ها

ومن كودكي هستم

كه گاهي بغض دارد

گاهي گريه

گاه ، گاهي ...

 تو

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/12ساعت 16:25 توسط حسین برکتی |