به ياد نادر ابراهيمي، كه پر كشيد و هليايش را جا گذاشت !
- تو از صداي غربت؛ از فرياد قدرت ؛ و از رنگ مرگ مي ترسي؟
هليا! براي دوست داشتن هر نفس زندگي، دوست داشتن هر دم مرگ را بياموز.
و براي ساختن هر چيز نو، خراب كردن هر چيز كهنه را
و براي عاشق عشق بودن ؛ عاشق مرگ بودن را.
[گزيده اي از كتاب بارديگر شهري كه دوست مي داشتم.]
1) مالي وقفت علي القبور مسلما قبر الحببيب فلم يرد جوابي
اُحبيب مالك لاترد جوابنا اُمللت يعدي خُلة الاحباب
مرا چه سود كين كنار( قبر)،
به تو سلام مي دهم
و تو جواب من سكوت مي دهي
عزيز من !
چه شد، جواب من نمي دهي؟
مگربه بعد تو
مراخلاف عهد ديده اي
كه اين چونين سكوت كرده اي
(فرائد السمطين ج 2)
2) نفسي علي زراتها مَحبوسة يا ليتها خَرجَت مع الزَ فرات
لا خير بعدكِ في حياةِ وانما ابكي مخافة ان تطول جباتي
جانم به آه و ناله محبوس مي شود
با آه وناله بيرون شدن زجان
كاش مي شود
بعد از تو زندگي معنا
چه مي شود؟
هر لحظه بعد توعمرم
اشك مي شود
(عوالم ج11)
3) لكل ِ اجتماع من خليلين فُرقةٌ وَ كلُ الذي دونَ الفرقِ قليل
وَ اِنَ افتقادي فاطماٌ بعدَ اَحمدِ دليل عَلي اَن لا يدومَ خَليلٌ
اين فاصله ميان من و تو
سرانجام مي شود
هر چيز،جز تحمل آن
سرانجام مي شود
اينك منم ...
به بعد پدر(محمد)، از تو هم جدا
اين سنت است كه...
سرانجام مي شود
(فرائدج 2)
اگر شعري زيبا نمي خوانيد؛ تعجب نكنيد!!!
تقصيراين كلاغ كم تجربه است كه دست به ترجمه شده.
لطفا با نقد هايتان، جيكش را ببنديد

