تبليغاتX
کـــــــــلاغ ســفید
گاه حجم یک کلاغ کنتراست تصویر را حفظ میکند

اولین بار که فیلم را در جشنواره دیدم. نمی دانستم چه شد که با فیلم ارتباط برقرار کردم. بعد از فیلم تا اذان صبح با دوستانم در مورد فیلم، چگونگی ها و چرایی هایش حرف زدیم و همه موتفق القول بودیم که جزء بهترین ها ی جشنواره 89 بود. اما هنوز چیزی در من مانده بود که نمی دانستم چرا و چطور است؟ بعد از آن شب جشنواره همیشه منتظر بودم که در اکران عمومی، تنها و بدون هیچ همراهی برای دیدن فیلم به یکی از سینما های خوب شهر بروم و با خودم خلوت کنم؛ شاید پیدا کنم که چرا؟

رفتم. بعد از اتمام فیلم همان طور خیره مانده بودم روی پرده، انگار که فیلم هنوز ادامه داشته باشد و من بخواهم چیزی را پیدا کنم. پیدا نکرده، با فریاد مردی که هیچ مشخصه ای نداشت فهمیدم که چند دقیقه ای بیشتر از پول بلیط، فضا اشغال کرده ام. روی راه پله های سینما می نشینم . هنوز ذوق غریبی دارم . و هنوز هم می توانم  بدون آنکه چشم هایم را ببندم خودم را در جریان فیلم حس کنم و درگیر نگاه ها و سکوت های دخترکی باشم که همیشه برایم آشنا بود. اما هنوز نمی دانستم . حالا فهمیده بودم که حتما رابطه ی او با من یک را بطه ی قدیمی ست . رابطه ای که قبل از مبتلا شدنم به این وضعیت با او داشته ام.  بدون کوچکترین لذتی و هرروز و هرروز بیشتر و بیشتر خالی می شویم  پوچ می شویم  و یک روز حتی در یک سینما گم می شویم. حالا که هر کسی می تواند به من تنه بزند و روی کفش هایم شماره ی پایش را واکس کند. چه فرقی می کند شبیه چه کسی بوده است، شبیه چه کسی بوده ام.

همانطور قوز کرده از جمعیت فاصله می گیرم.ناامید شده ام. بیرون باد پرچم ها را تکان می دهد، و عده ی کمی با لبخند های مصنوعی و گاهی عشوه دار روبه روی در و گیشه ایستاده اند. به یکباره روی در سینما عکس دخترک اول فیلم را می بینم. انگار وارد تونلی شده ام . همه چیز از حرکت ایستاده است. همه چیز رنگ گرفته است. همه چیز طعم پاییز دارد. من سبکترین موجود روی زمین هستم. می شد حتی با  ادسه ای مرا تا آن ور کهکشان های ناشناخته پرتاب کرد. در عمق نگاهش خیره می مانم و بی اختیار دستانتم را بو می کنم که عطر انجیر گرفته بودند.

 غلط گرفته شد: ۲ غلط املایی متن تذکر داده شد: " عطسه - متفق القول"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/07ساعت 12:9  توسط کلاغ سفید  | 

 

رفتنت را دوست داشتم

و شکوه آخرین نگاهت را

 که درهم شکست

آمدنت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/02ساعت 1:23  توسط کلاغ سفید  | 

کاش دوست داشتن مرگ یک ادا اطفار روشنفکر مآبانه بود. و ترس از عشق یک ادا برای بلند کردن موهای سر وصورت! کاش حرف نزدن یک ادا بود برای فهمیده جلوه دادن. و تنهایی یک ادا بود برای نشان دادن بی اعتمادی ها. کاش دوست داشتن هوای ابری یک ادا بود برای درون گرایی. کاش نخوردن غذا یک ادا بود برای بی توجهی به لذت های شیرین زندگی!. کاش رنگ پردیدگی یک ادا بود برای جلب ترحم. کاش قوز داشتن یک ادا بود برای سر به زیر بودن چشم. کاش باز بودن چشم ها یک ادا بود برای بهتر دیدن؛ و نه ترس. کاش تند تند راه رفتن یک ادا بود برای عجله داشتن برای پر کار بودن!  کاش پر کردن جیب ها از قرص و دارو یک ادا بود برای میل به دردها! کاش گفتن جمله هایی مثل "ما دیگه خسته ایم، نوبت شما جوناست، ما دیگه پیر شدیم، بر ما تاریخی گذشته" یک ادا بود برای القاء پیشکسوتی و استادی.  کاش ماسک بزرگ اکسیژن روی صورت یک ادا بود برای اعلام انزجار از آلودگی محیط زیست.کاش پارگی جیب شلوار یک ادا بود برای دفاع از حقوق جامعه کارگری! کاش پوشیدن پالتو سربازی پدر یک ادا بود برای نشان دادن روحیه ی مارکسیستی. کاش پوتین های پاره ولی واکس خورده یک ادا بود برای نشان دادن جامعه ای بی ثبات که همه افراد آن سرباز هایی هستند که می بایست برای مقابله با خطرهای آنی هر لحظه آماده باشند. کاش این ها همه یک ادا بود سر چهارراه ها و یا میادین بالای شهر و یا روبه روی در گالری ها و خانه های هنر.

کاش همه این ها یک شکل از زندگی نبود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/22ساعت 15:28  توسط کلاغ سفید  | 

بی خوابی من

عکسی ست          از ترکیب بندی

خواب چشمانت   

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/14ساعت 13:11  توسط کلاغ سفید  | 

خوبتر بودم اگر

باغچه ها گل نمی دادند

و درختان سبز نبودند

و کسی برای گرفتن حمام

 آفتابِ در خانه اش را توی صندلی نمی کاشت

 هوا سرد می شد

و گرم می شد

 یک لبوی سرخ روی دماغم

 و دستم

 توی جیب کوچکت راه می رفت

در خیابان های سرد و سفید

 به بهانه رمان " آنجا که برفها آب نمی شوند"-  کامران محمدی – نشر چشمه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/01ساعت 16:55  توسط کلاغ سفید  | 

یادگاریت را هنوز دارم

 من چیزی جمع نمی کنم.  هیچ چیزی. نمی دانم چرا؛ شاید برای اینکه خانه ی ما همیشه کوچک بوده یا مادرم همیشه در حال دور ریختن چیزهایی بوده است که انبارشان کرده ایم و یا اینکه به گذشته و هر چه در آن می گذرد بی اعتنا و مایوس و رنجورم. هنوز اما یک دانه آدامس دارم. که مال چند سال پیش است اما نه دوران کودکی یا نوجوانی. مال همین سال های جوانی ست.
هنوز بو می دهد. هنوز بودار است! هنوز گاهی بویش می کنم! هنوز می شود به او اعتماد کرد.

پ.ن: این پست در راستای پست علی شاه علی قرار گرفت.

چند برگ خاطره

 

درسی که اولش دوستش می داشتم

 

هنوز دغدغه ام هستی/ بعد از رفتنت!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/05ساعت 14:9  توسط کلاغ سفید  | 

 

عطر انجیر می گیرد رفتنت
بوی اشک های پدرت

 که جدا جدا

انجیر به ما تعارف می کرد

وقتی باد همه ی درها را می بندد

من تنها لای پلک هایم را می بندم

بو می کنم

 عطر انجیرمی دهند دستانم

 (به: م.م)

چاشنی۱: چند شعر از اکبر اکسیر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/27ساعت 14:15  توسط کلاغ سفید  | 

 

 بهانه

                          دوست داشتن تو                                  

                            تقصیر بزرگی بود

            و من

          مقصر کوچکی برای آن

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/06/25ساعت 22:6  توسط کلاغ سفید  | 

 

می نشیند روی زمین. نفسی تازه می کند.برای بلند شدن دستانش را طوری به زمین می گیرد انگار بخواهد زمین راهم بلند کند. بلند می شود؛ طوری که تمام زمین را روی کمر داشته باشد. بعد کمی خمیده خمیده می رود. خود را در ازدحامی از آدم ها می بیند که کمر صاف کرده اند و با سرعت به سمتش می آیند و از کنارش رد می شوند. به یکباره کمر صاف می کند. می ایستد و چشم می چرخاند. اثری از آدم ها نمی بیند. چند قدمی می رود بعد دست به سمت چپ سینه اش می گیرد و انگارکه از جایی پرت شده باشد روی زمین می افتد.

 

 

 پ.ن۱ : روایت عکس هایی از یک نویسنده(سعید کیائی) که دوستش دارم.

پ.ن۲: شمس لنگرودی هم خواننده شد!

محمد شمس لنگرودی پس از سال‌ها شاعری به تازگی اولین ترانه‌اش به نام«در شب» را با آهنگسازی کامران رسول‌زاده خوانده است. این موسیقی از لینک قابل دانلود است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/06/21ساعت 15:36  توسط کلاغ سفید  | 

... اما دیر شد. دیر تر از یک بار دیگر؛ دیدنت. حالا برای دیدنت حتی تعغیرات هم کافی نیست. وقتی نخواهی که ببینیم وحرف بزنیم. حرف و حرف و حرف. تعغیر کردن هم بی فایده است. حتی اگر تمام شب ها را بیدار بمانم. حتی اگر پانزده روز تمام منتظر یک اس ام است بمانم. دیر شده. دیر که شد. برای هیچ کس فرقی نمی کند تو حتی مرده باشی. دیر که شد بویت را هم فراموش می کنند. حتی اگر در خانه اشان چند درخت چنار بلند زنده باشد. صورتت را حتی. دیر که شد تنهایی یک شعار کلیشه ای می شود که می شود هرجایی شنید حتی در تاکسی. باید سراغ خاطره ها رفت باید سراغ راه هایی رفت که با هم برای خرید اعتماد، آنها را گز می کردیم. باید برای میز شماره هجده یک فنجان قهوه سفارش داد بدون شیر، بدون شکر. باید با یک بلیط تئاتر، شلوغی شهر را دید زد.

 باید رفت... اما نه به جایی که پیرمردهایش انتظار مرگ رامی کشند یا به کاخ های بزرگ آقایان پهلوی و صفوی و... نه کوچه پس کوچه های قدیمی لاله زار و هدایت و سرچشمه. نه بجایی شبیه گالری عکس یا نقاشی. نه به جاهایی که دوستشان داشتیم. داستان های روز را هم باید تنها خواند. درکتاب فروشی ها هم تنها باید پرسه زد. در کنار فروشگاه های خرید هم روی اتکت ها را تنها باید خواند و نوچ نوچ کرد. (صدای یک نفره اش خوش تنین نیست.) برای روی جدول راه رفتن هم نمی شود مسابقه داد. نمی شود کنار هر  چند تا روزنامه فروشی سر راه، ایستاد و دوباره با تنین خوش، روی تیترها نوچ نوچ کرد.

 این طور بهتر هم هست. هر کجا بخواهم می توانم با موتور سیکلتم بروم. وهمیشه در تاکسی برایم جا باشد. حتی اگر یک مرد چاق تمام حجم تنش را توی ماشین پخش کرده باشد. می شود با هر دو گوشی موسیقی گوش کرد و راه رفت. می شود دوباره شب ها کوه رفت و نترسید از خستگی فردا صبح که قرار است همان کوه را با هم صعود کنیم. می شود هرچه خواست داستان اروتیک نوشت وبی خجالت خواند. چراغ های قرمز را رد کرد و برای کسی توضیح نداد که قانون قرارداد هایست که ما آدم ها برای شرایط  خاص اجتماعی وضع کرده ایم و هر وقت که شرایط برطرف شد قانون خود به خود حذف می شود. می شود بجای بطری آب معدنی، سراغ هر آب سرد کن رفت و آب خنک هورت کشید. می شود آدامس جوید و به کسی توضیح نداد که برای معده ام الزامیست. می شود صبح شیر نخورد و بجایش یک نخ سیگارو چای دم کرد. برای وقتی که دیرمی شود خوشی های خوبی جمع کرده ام.!

 حتی یک دانه راز قشنگ که دیر شد، بگویمش. 

(از سری یادداشت های روزانه ام.)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/15ساعت 18:32  توسط کلاغ سفید  |