تبليغاتX
کـــــــــلاغ ســفید

 

امشب از دوريت از دل تنگيم از تو از من از فاصله، حرف مي زنم و نمي ترسم كه اشكها راه نوشتن را ازمن مي دزدند و تو را سرازير مي شوند واز سرازيري نمي ترسم و بلند بلند تر ازاين سكوت سنگين شب فريادت مي زنم ونمي ترسم..... بردن اسمت هر چند همه مي شنوند وخودم بيشتر و چقدر بد مي شود، حال فرشته ي فراموشي  وقتي دوباره به يادش مي آورم كه دوستت دارم. اما...

 حتي اگر نخواهي اسمم را براي روزهاي گرم ، آخرين بار هجي كني. اما من نمي ترسم. مي بيني اينجا هم از تو مي نويسم و از خودم كه فراموشش شده انگار، فراموشت كند. حتي وقتي به ياد مي آورد وقتي راكه قرار بود به يادت داشته باشد؛ به يادش نبودي. بودي؟  بودي، به ياد دلي كه به يادت نبود. عجب بود ونبودي بود وقتي بوديم. نه اين طور نبود، كه باشيم كه دلتنگ باشيم كه منتظر باشيم كه اشك بريزم قرار بود قرار بود فقط ...باشم دلتنگ تو منتظرت گريون تو يادم هست باهم حرف زديم كه همين طوري باشم  و تو همون طوري كه حالا.... چه بي زحمت اين قطرها سرمي خورند در من، اين روزها چه بي زحمت است به ياد ت گوشه اي آرام و طوفاني نشستن وايستادن وفرو خوردن و  مردن، اي كاش مردن برآورده مي كرد دلتنگيت را. با ورنمي كنم به ياد داري هنوز؟ گاهي! هنوز. باور نمي كنم اما دوست دارم باورم شود. كه دست من نيست كه به ياد ديدارت مي بارم بي اختيار ونميترسم.

نه اين بار نه اين بار نه  اين بار دوستت  دارم، نه.اين بار اگر ببينمت اگر باشي اگر ببينمت، اگر... نمي توانم دوستت داشته باشم نمي توانم عاشقت باشم اين بار چشم ندارم تا به بارم. اين بار نه. اين بار تا نگاهت تا نگاهت مي ميرم. اين بار نه.... نه اين بار  اتفاق مي افتد ...

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/28ساعت 3:25 توسط حسین برکتی |


 

آهاي نخوابيدي ؟...

آهاي خداي دست تنها ي ، دست تنها ها. من اينجا هستم . برايم خودت را بفرست.... كسي كه بشود  لااقل  چند ماهي را رويش حساب كرد. يك اسم.  يك امضا. يك آدم.  كسي كه من را از خودم  در بياورد!. آهاي نخوابيده اي ؟؛ من دست تنهام،  اين چند مين باريست كه برايت نامه مي نويسم . مي گفتي ،هركس آدرست را درست بنويسد جوابش را درست مي دهي؛  خوب، من كه، من. آدرست را درست مي نويسم؛ پس چرا خبري نشده، مگر آدرست اين نبود : شهر دل دادگان،  خيابان دلشكسته گان، كوچه اشك،  پلاك ناله، زنگ توبه ، واحد اجابت.  نكند عوض شده است و به ما خبري نداده اي. اين نشاني من است؛  اگر آدرست عوض شده برايم درستش را بفرست " شهر تنهايان ، خيابان سرگرداني،‌ كوچه كافران (نام قديمش شكاكان بود)،  بن بست هستي،‌  پلاك نداريم ، چون توي اين كوچه فقط همين يك خونه هست .  ما چند نفريم كه ميمريم  تويش هر روز ، اتاق دست راست بالاي گنجه ي كفترها، زنجير طلايي ، كليد ش گم شده آخرين بار يادم رفت كجا گذاشتمش . تو نامه ات را بفرست من پيدايش مي كنم . كور كه نيستم هر چندنمي دانم چرا چند سالي هست كه هميشه روزها ايقدر تاريكند . تو كارت نباشد نامه ات را بده .  تو كه يكي مثل من مي سازي از فرستادن يك نامه ي ساده عاجز ماندي؟! خوب بفرست  ديگه بابا ! بقيه دارن توي اين خونه به تو مي خندن، مي گن سواد نداري. مي گن: هميشه مي گه مي فرستم؛  اما، خبري  نشده هنوز . درسش تموم نشده انگار. بابا بسه ديگه حالا كه يه اولاغي مثل من توشون پيداشده بيا ثابت كن كه با فهم وكمالاتي، با سوادي همه چيزت پر حساب و ديفرانسيله و جدول ضربه.  راستي  مواظب باش اينها از بس خوندن اينجا اومدن، فكر نكني با يك مشتي گاگولي سرو كارداري اينها همه پرسفورن پر ملسفند پر پر عنن؛  بو ي گند دروغ و راست واز صد فرصخي حس مي كنن فكر نكني چون اينجا پر بوشده اينها نمي فهمن ها... اينها انقدر بوداده شدن ، كه اينجا انقدر بو گرفته.

مي خواي يه نامه به جاي تو براي خودامون بنويسم ، بگم تو نوشتي.؟  خوب بين خودمون ميمونه باور كن . نمي گم بي سوادي نمي گم ... مي گم وقت نداشت. داد من بنويسم، تازه من از رو نوشتم آخه دست خطش و هنوز ما ابداع نكرديم فقط خودش مي دونه چي نوشته اونوقت چون شما رو خيلي دوست داشت گفت كه من براتون بنويسمش . تازه اينجا انقدر بو هست كه تو توشون گمي  خوب با خودم هم يه كاري مي كنم، ديگه تو نگران اونش نباش. اصلا روزي صد بار از روي نامه ي خودم (نه  بهت برنخوره، نامه ي تو) مي نويسم تا با وركنم كه تونوشتي . اونوقت خودم هم تعجب مي كنم كه من .. مگه من مي تونم اينطوري حرف بزنم نگران  نباش؛هستيه اينجا كلي  بو داره نامه ي من(تو، ازحالا بايد تمرين كنم بگم تو نه من ) هم  روشو، همه چيز سر جاش مي مونه مطمئن باش .

هي اوني كه جاش نشستي اين آخريشه ها ... برو بده دستش؛ من اگه يادم بياد كه كليدم و قورت دادم  اونوقت ازين جا ميرم ها، ميرم ؛ ديگه چه جوريش و كجا ش و تو چه كار داري. مگه كسي از من  پرسيد كه چه جوري بيام .

 خوب، خيلي وقت شبه بايد بخوابم تو كه نمي خوابي، مي خوابي؟ به حرفام  خوب فكر كن شايد يه راهي باشه كه باشي .باشه ...

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/07ساعت 16:35 توسط حسین برکتی |


 

بيا كه درغم عشقت مشوشم بي تو

بيابين كه دراين غم چه ناخوشم بي تو

شب ازفراق تو مي نالم اي پري رخسار

چو روز گردد گوئي در آتشم بي تو

دمي تو شربت وصلم نداده اي جانا

هميشه زهر فراغت همي چشم بي تو

اگر توبا من مسكين چونين كني جانا

دوپايم از دو جهان نيز در كشم بي تو

پيام دادم وگفتم بيا خوشم ميدار

جواب دادي وگفتي كه من خوشم بي تو

 گزيده اي از فيلم  شب هاي روشن /  شعر از سعدي که با صدای مهدی احمدی جان دیگری دارد

 با احتساب امشب اين هفدهمين باريست  كه اين فيلم رامي بينم. هر وقت مي خواهم بوي چنار را حس كنم،‌هر وقت دلم

براي پائيز تنگ مي شود، هروقت دلم لك ميزند براي قهوه ي ترك، اين فيلم هست.

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/01ساعت 0:30 توسط حسین برکتی |


 

به ياد نادر ابراهيمي، كه پر كشيد و هليايش را جا گذاشت !

 

- تو از صداي غربت؛ از فرياد قدرت ؛ و از رنگ مرگ مي ترسي؟

هليا! براي دوست داشتن هر نفس زندگي، دوست داشتن هر دم مرگ را بياموز.

و براي ساختن هر چيز نو، خراب كردن هر چيز كهنه را

و براي عاشق عشق  بودن ؛ عاشق مرگ بودن را.

 [گزيده اي از كتاب بارديگر شهري كه دوست مي داشتم.]

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/17ساعت 1:19 توسط حسین برکتی |


 

1) مالي وقفت علي القبور مسلما             قبر الحببيب فلم يرد جوابي

اُحبيب مالك لاترد جوابنا                  اُمللت يعدي خُلة الاحباب

مرا چه سود كين كنار( قبر)،

 به تو سلام مي دهم

 و تو جواب من سكوت مي دهي

عزيز من !

 چه شد، جواب من نمي دهي؟

مگربه بعد تو

مراخلاف عهد ديده اي

كه اين چونين سكوت كرده اي

(فرائد السمطين ج 2)

 

2) نفسي علي زراتها مَحبوسة           يا ليتها خَرجَت مع الزَ فرات

لا خير بعدكِ في حياةِ وانما          ابكي مخافة ان تطول جباتي

جانم به آه و ناله محبوس مي شود

با آه وناله بيرون شدن زجان

كاش مي شود

 بعد از تو زندگي معنا

  چه مي شود؟

هر لحظه بعد توعمرم

اشك مي شود

(عوالم ج11)

 

3) لكل ِ اجتماع من خليلين فُرقةٌ        وَ كلُ الذي دونَ الفرقِ قليل

وَ اِنَ افتقادي فاطماٌ بعدَ اَحمدِ       دليل عَلي اَن لا يدومَ خَليلٌ

اين فاصله ميان من  و تو

 سرانجام مي شود

 هر چيز،جز تحمل آن

 سرانجام مي شود

اينك منم ...

به بعد پدر(محمد)، از تو هم جدا

اين سنت است كه...

سرانجام مي شود

(فرائدج 2)

اگر شعري زيبا نمي خوانيد؛ تعجب نكنيد!!!

  تقصيراين كلاغ كم تجربه است كه دست به ترجمه شده.

لطفا با نقد هايتان، جيكش را ببنديد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/01ساعت 1:36 توسط حسین برکتی |


 

سكوت گريه كرد ديشب ،

سكوت به خانه ام آمد ،

سكوت سرزنشم داد ،

وسكوت ساكت ماند سرانجام،

چشمانم را اشك پر كرده است.

«اخوان»

با ور كن انقدر سنگينم  كه نمي تونم از جام تكون بخورم؛ ببين اصلا مهم نيست. من كه حتي الان قيا فه اش هم يادم نمي ياد. خواهش مي كنم آنقدر پشت اون پنجره لعنتي وانيسا... اصلا به درك، هر كاري دلت مي خواد بكن؛ هر چه قدر دلت مي خواد پشت اون پنجره وايسا، من كه داره خوابم ميبره، تمام ديشب و بيدار بودم ديگه نمي تونم پلكام ونگه دارم؛ تا من بيدار شم تومي توني بازم فكر كني ولي ارزشش ونداره.

اصلا مهم نيست؛ وقتي مي شه با يه دوش گرفتن از روي تن پاكش كرد.

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/13ساعت 1:33 توسط حسین برکتی |


 

سري به ما نمي زني ، حواي من ...

نخورده سيب نگاهت...

  دوزخيم

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/09ساعت 23:30 توسط حسین برکتی |


 

 نوشتم درد بعدش (چندنقطه) ...

وآهي سرد بعدش ( چند نقطه) ...

براي آخرين بار آمد آن روز

گلي آورد بعدش (چند نقطه) ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/21ساعت 0:43 توسط حسین برکتی |