با تو برای چراغهای بی زمان وقت دارم
بگو تا ابد قرمز بمانند...
بی اعتمادم
به تو من هم٬
و هراسم از روزی است٬ که اعتماد کردیم...
دل به تو سپردن
اگر شجاعت نباشد، حماقت نیست
تو آدمی را برای مرگ آماده میکنی
پ.ن. تعداد انجیرهای کیسه ی خداحافظیت ۱۲ به اضافه ۱۲ ویک رویای سر زمستانی بود، که دستانت را ها می کردم.

سراسر روزهای آفتابی ابری است و نیمه ی روز که خوابم تا شب بیدار بمانم که سحر پیاده برویم پیاده بیایم؛
و انگار هیچ وقت این رفت و آمد تمامی ندارد و من هنوز یاد کسی را به خاطر دارم که تا به حال ندیدمش. گفته بود که روزی بامن خواهد آمد و من از آن روز٬ تمام خاطراتش را می نویسم و با او قدم می زنم، سردم می شود زیر باران شب که هیچ ابری در آسمان نیست و سایه ها را دنبال می کنم تا کنار کوچه ای که همه می ایستند جز رودخانه ای که صدایش تا صبح از پشت پنجره خانه شان می آید.
هنوز خاطرم نیست کجا و کی به یادش آوردم اما هر شب با هم حرف می زنیم از روزی که گذشت و برای من ابری و پاییزی بود و برای او آفتابی تر از نیمروزهای تابستانی و استخری که در آن آبتنی می کرد و من که سردم می شد و با او آبتنی می کردم برای وقتی که کنار آفتاب تکیه به دیوار می لرزید و من گرمم می شد.
شب درب خانه شان باز بود و انتهای خانه شان روشن؛
برق حتی اگر رفته باشد چراغی روشن می ماند و من که همه خاطراتم را زیر نور این چراغ می نویسم بیشترین دلبستگی را به آن دارم پس دلم می خواهد همیشه برق برود؛ فیوز را می زنم چراغ روشن می شود و من داخل می شوم،
از چنار اول که گذشتی سمت راستت استخر است ٬بعد بید را رد می کنی وقتی رسیدی به پیچک شب بو چهار تا پله تا بالا هست...
سرش را از پنجره رو به حیاط بیرون کرده و من چراغ را می پایم، هوا بغض دارد و انگار کسی مرا تعقیب میکند روی دنده راستم می غلتم و دوباره سراغ چراغ را میگیرم که روشن است؛ زیر نور چراغ دستانش کشیده تر از روز است دستش را می دهد، می گیرم و می دویم به سمت خیابان و جوی پهنی که به آن می گوید رود خانه.
کسی در این تاریکی زمین نمی خورد جز من، به رود خانه که می رسیم همه چیز سردتر می شود جز دست هایش٬ مرا رها می کند می ترسم ٬سردم می شود سراغ چراغ را می گیرم انگار کسی آنرا خاموش کرده باشد و من گم شده باشم به دنبالش راه می افتم تا انتهای رود، پشت سرش هستم که باران می بارد و او می ترسد، برمیگردد دستانم را می گیرد.
می مانیم زیر طاق مغازه ای که خانه اجاره می داد و چراغش خاموش بود؛ دستانش سرد بود نگاهش را نمی دیدم پاهایش می لرزید گریه ام گرفته بود نمی ترسیدم، گریه ام گرفته بود اما نمی ترسیدم دستانم بی اختیار روی پایم ضربه میزدنند بی صداد گریه می کنم می فهمد و دستان سردش را روی گونه هایم سرمی دهد، یخ می کنم، ضربه ی دستانم سرعت بیشتری می گیرند، دوست دارم تمام چراغ ها خاموش باشند. باد تندی می وزد دستانم را نگه می دارد گریه ام تند تر می شود نمی ترسم سردم نیست همه جا تاریک است هوا سرد نیست رودخانه هنوز صداها را می بلعد، باران بند نیامده برمی گردیم خیس خیس.
پشت در خانه می گوید چراغ را کسی روشن کرده باید برگردی؛ می ترسم، سردم می شود دستانش را می دزدد. خیسیم. زانوهایم می لرزد. به سمت راست غلت می زنم. چشمانش، چشمانش را نمی بینم. می گوید قرار ما فردا صبح، بیا باشد؟
دندان هایم به هم می خورد موهایم ناودان باران شده است. می دوم باران نمی بارد هوا پر از ستاره است و تمام چراغ ها روشن است. من هرشب دلم برای کسی تنگ می شود که هیچ وقت ندیدمش.
پ.ن۱: گفتی بنویس نوشتمِِ، البته درباره ی آن ملاقات کذایی هم نوشتم که چون اهمیتی نداشت ! نمی گذارم.
پ.ن۲: خاطرم خالی است از بوی نم باران و گل مریم و آن سنگ قبری که رویش را شستیم، من اگر فراموش کردم تو چرا چشمانت خاکیست.
صبح نمی شود
تا تو هرچقدر می خواهی بخوابی
پ.ن: به خدا امتحان کردم، خب نشد،نمی شه، میشه کلی حرف داشت و نگفت و اما نمیشه چیزی نداشت و کلی گفت. می پرسی اصرارت چیه؟ میگم: این جا یادآور روزهای خوش دلتنگی منه... نمی خوام از دستش بدم. اما حالا که حرفی نیست جز احساسی شلوغ و سخت، که به حرف نمی آیدو سر به تو کرده، می روم تا کمی بخوابم شاید صبح ...
به پشت میله های نازک دستانت٬
مرا به دست نگه٬
دستبندست
خدا یادش هست
من یادم هست
تو هم یادت هست
به هم گفتیم٬ همدیگر را یادمان باشد
یادش بخیر...
شايد ديگر هم كلام نشديم
من رفتم
تو رفتي
وديگركسي باقي نماند تا از او بپرسيم
چرا هم كلا م نشديم
خدا یادش هست
من یادم هست
تو هم یادت هست
به هم گفتیم٬ همدیگر را یادمان باشد
یادش بخیر...
سید چه می خواستی؟ می بینی؟
مارا چه می شود
کین گونه به صف نشسته ایم
به خشم می دریم
و بغض می شکنیم
و آواز رهایی سر می دهیم به هنگام
به ساعت هنگام
افطار
پ.ن: امروز هم افطاری بیرون خونه بودم این دومین بار بود که امسال ماه رمضان مهمان بودم.چه جالب که هر دو مهمانی هم و حتی سومیش که امروز دعوت شدم یه جورایی به پرشین ربط داره، به قول یه پرشینی دو آتیشه، "این نفوذیه" .به اصطلاح روز جهانی وبلاگ بود،تبریک. سخنرانی.جشن. گاف.کادو.قهقه. رفتیم ورشو نه رفتم. روم نشد باهاش تماس بگیرم. پرشینیها به اصطلاح جشنی داشتند، که به قول مجید بیشتر شبیه عزای مرگ ... بوق، بود! اُنقدر خلوت بود که همه بتونندیه ژامبون کامل "هیدا" بخورند و چند تا آب میوه ی پاکتی اضافه و من که دوتایی چای داغ داغ.
پ.ن۲: علی.نقطه گذاشتم چون حرف نداره. توی همین به اصطلاح جشن آشنا شدیم.البته که مصطفی مردانی در شکل گیری این رابطه(رجوع شود به وب اینجا داستان) کلی موثر بود.

